امام خمینی س
حاشیه ای بر عکس امام (سلام الله علیه)
به نوشته ی سید مرتضی ابطحی از وبلاگ تورجان
اخبار ۲۰:۳۰ برای چند ثانیه دوربین را به طرز معنا داری روی عکس پاره امام خمینی نگه داشت و از فردایش آشوب جدیدی در کشور به راه افتاد که به امام خمینی اهانت شده است. از یک سو تلویزیون این تصاویر را مربوط به معترضان دانست و از سوی دیگر کروبی به ضرغامی معترض شد که اصلا تو چرا این تصاویر را نشان دادی؟ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام هم ساکت ننشست و به این کار ضرغامی اعتراض نمود.
مسأله به همین جا ختم نشد. ائمه جمعه، جامعه مدرسین، در مقابل آنچه که توهین به امام خمینی اعلام شده بود موضع گرفتند.
کفن پوشان قم، دیروز پس از نماز جمعه راهپیمایی کردند و دست آخر، امروز صبح از ساعت ۱۰ تا ۱۲ دروس حوزه قم تعطیل شد و برخی از طلاب و روحانیون گردهم آمدند. این تجمع در حوزههای علمیه دیگر شهرها نیز برگزار شد.
البته جای این سؤال هست که چرا این تجمعات و اعتراضها پیش از این برگزار نشد؟ چرا وقتی مردم بی گناه در تهران کشته شدند همه ساکت بودند؟ اصلا فرض را براین بگذاریم که کشته شدن عزیزانی چون ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی و… کار حامیان موسوی بوده است. چرا امثال آقای صدیقی که برای پاره شدن عکس امام در تریبون نماز جمعه خون گریه میکنند، برای کشته شدن مردم بیگناه گریه نکردند؟!
هفت سال پیش بود که روزنامه حیات نو که هادی خامنه ای (از یاران امام) صاحب امتیازش بود، به اتهام چاپ کاریکاتوری که گفته می شد مرتبط با امام است، در اقدامی مشابه، مورد اعتراض قرار گرفت. کاریکاتوری که مشخص شد مربوط به ۲۰۰ سال پیش بوده و هیچ ارتباطی به امام خمینی نداشت. دست آخر با توقیف حیات نو، غائله ختم شد. و البته هیچ دادگاه صالحه و غیر صالحه ای به این موضوع رسیدگی نکرد که بالاخره آیا آن کاریکاتور مربوط به امام بوده است یا خیر؟
اما وضعیت امروز با هفت سال پیش تفاوت های عمیقی دارد و فضای سیاسی کشور، ملتهبتر از آن است که با این گونه کارها، آب روی آتش آن ریخت.
پخش تصاویر ابهام برانگیز از شبکه سراسری تلویزیون، چه نتیجه ای خواهد داشت جز آن که کسانی که در سیاست نیستند را نسبت به بنیان های فکری خود، سردرگم کند و کسانی را هم که دستی بر آتش سیاست دارند را بیش از پیش، در مقابل هم قرار دهد.
اگر چه اخبار ۲۰:۳۰ (که با خبرسازی های ناشیانه و غیرحرفه ای خود، اعتبار صدا و سیمای جمهوری اسلامی را زیر سؤال برده است) قرار بود مستندات خود را درباره عدم صحنه سازی برای این خبر ارائه دهد و تا کنون هم اقدام به چنین کاری نکرده است اما به فرض این که داستان اثبات شود. آیا این مسأله نشان از آن دارد که میرحسین و تمام حامیان جنبش سبز هم اینگونه هستند؟ چگونه می توان اقدام یک فرد مجهول الهویه را بدون حجت قانونی به یک جریان نسبت داد؟!
این که سخنرانان امروز در حوزههای علمیه، به صراحت یا به طور ضمنی میرحسین موسوی و حامیانش را در مقابل امام خمینی قرار دادند اشتباه بزرگی بود. اشتباهی که اگر دقیق تر دیده می شد و نیم نگاهی به مواضع رسمی رهبران جنبش مردمی سبز می شد، به هیچ وجه صورت نمی گرفت. موضع یک فرد را خودش مشخص میکند و نمی توان به صرف اقدام خلاف یک حامی، تمام یک جریان را مورد مؤاخذه قرار داد، مگر آنکه در دادگاه صالح و بی طرف ثابت شود که ارتباط مستقیم بین اقدام او و شخص دیگر وجود داشته است.
بماند که گفته می شود تمام این داستان، (با توجه به سخنان امروز سید احمد خاتمی در مدرسه فیضیه و تعیین تکلیف برای سید حسن خمینی)، چیزی جز آغاز جریانی برای به چالش کشیدن بیت امام نیست. آن هم به جرم حمایت این بیت از جنبش سبز.
به هر حال آنچه که من تا به امروز دیده ام این است که میرحسین موسوی و کروبی نام امام را دوباره زنده کرده اند. بد نیست اگر حوصله خواندن حرف های رهبران جنبش سبز را نداریم لااقل خودمان در بین مردم عادی حاضر شویم!
من و دوستانم شاهد بودیم که در اجتماعات قانونی مانند روز هفتم تیر و یا نماز جمعه تاریخی هاشمی رفسنجانی، چگونه معترضان حمایت خود را از امام خمینی وآرمان های وی ابراز می داشتند. البته بماند که دوستان بسیجی از همین حامیان امام، با باتوم و گاز اشک آور پذیرایی کردند. و البته آن روز هیچکس اعتراضی نکرد که چرا حرمت نماز جمعه، یعنی یادگار رسول اکرم(ص) را در یک کشور اسلامی با این جنایت ها شکستند؟
بدون شک امروز اگر به واقع در فکر اعتراض به توهین کنندگان به امام از هر طیف و گرایشی هستیم یک راه بیشتر نداریم، آن هم رجوع دوباره به قانون اساسی است.
و در آخر باید بگویم: امامی که من می شناسم، بیش از آنکه نگران آبروی خودش باشد نگران جان و مال و آبروی مردمی است که پناهی جز خدای خود ندارند. امامی که من می شناسم، امامی است که بیش از آن که دغدغه پاره شدن عکس خودش را داشته باشد، دغدغه زیرپا گذاشتن قانونی را دارد که خون هزاران تن از بهترین جوانان این کشور برای به ثمر رسیدنش ریخته شده است. قانونی که با دین در تضاد نیست و دینی که با قانون تضادی ندارد.
رهسپاریم با خمینی س تا شهادت



نیمكت تنهایی... پَر...
بعونک یا لطیف
---- آمده ام بلکه نگاهم کنی منتظر لحظه ی توفانی ام ----
امروز بعد از یه دیدار و تفریح هیجان انگیز دوستانه وقتی از بچه ها جدا شدم نم نم بارون باعث شد یه مسافت طولانی رو قدم بزنم.
زیاد خودم هم متوجه نشدم اما یكباره دیدم وسط پارك ابتدای اشرفی اصفهانیم. هوا تاریك شده بود و اصلا به شدت ریزش بارون اضافه نشده بود و هنوزم نم نم...
همه جوره داشتم به سمت اون نیمكت میرفتم. اونجایی كه هر از چندگاهی روش می نشستم و ساعت ها به مسایل مختلف بنا به اعتیاد خیالی كه دارم فكر می كردم.
اسم نیمكت پشت كانتینر امداد رو گذاشته بودم نیمكت تنهایی.
جدیدا هم بخاطر فارغ التحصیلیم وارد یه كسالت عجیبی شده بودم.
وقتی رسیدم برای 5دقیقه ای به جای خالیش خیره بودم. دیگه از نیمكت خبری نبود.
به قدم زدن ادامه دادم با یه عالمه...
به نیمكت ای كه دیگه نیست، به امام رضایی ع كه با فرصت 5دقیقه ای برای فكر كردن شنبه 23 آبان با یه چند تا دوست عزیز طلبیدم، به حرف خواهرم كه میگفت چرا انقدر هم بخاطر اشتباهات خودت و هم دیگران به شدت خودت رو اذیت و سرزنش میكنی و... و به كنكور ارشد كه هنوز شروع به خوندن نكردم هیچ، اصلا تمركز و حوصله خوندن رو هم ندارم و خیلی چیزای دیگه...
بالاخره باید تصمیم میگرفتم. دعا میكنم اینبار مث همیشه بد قول نباشم.
با یه بغل گلایه، تشكر، اشك و لبخند میخوام برم پیش امام رضا ع كه خالی بشم و بخوام یه همت خوندن با یه قسمت قبول شدن به من عطا كنه تا انشاءالله با این مسئله به وضعیتم سر و سامون بدن.
اولین قدم رو هم من برمی دارم... تعطیلی این وبلاگ تا بعد کنکور...
پس خداحافظ...
یاعلی ع
پایان/ساعت ۲ نیمه شب
غزل سكوت ١
سكوت، حرف دلت نيست، خاطرت باشد
چرا ضمير تو بر عكس ظاهرت باشد؟
بگو بگو که بدانم چه بر تو مى گذرد
مخواه چشم من این گونه ناظرت باشد
خموش، هرچه بمانى لبت گمان نكنم
به چيره دستى چشمان ماهرت باشد
چگونه مدّعى مرگ نفرتى، وقتى
گواه من نگه حىّ و حاضرت باشد؟!
پرنده اى که به بام تو انس دارد و بس
روا مدار که مرغ مهاجرت باشد
تو کعبه اى، حجرالاسود است قلب تو، آه
دگر چه جاى تمنّاى زائرت باشد؟!
وفا به عشق قدیمت دليل شد که دلم
هنوز هم که هنوز است، شاعرت باشد
از حمیدرضا حامدی
كلاس شعر استاد علي معلم دامغاني و شعر حاج سعيد حداديان...
بعونك يا لطيف
ديروز شنبه از اينكه بي حوصلگي مانع از رفتن به كلاس شعر استاد علي معلم دامغاني نشد خيلي خوشحال شدم، چون جلسه ي ديروز با بقيه ي جلسه ها كمي فرق داشت.
بعد از كمي بررسي اشعار بيدل از جانب استاد كه فكر كنم 4 سالي هست كه هنوز ادامه داره نوبت به شعرخواني بچه ها رسيد. اما 1مصراعي هم اين جلسه از استاد هديه گرفتم كه خيلي زيبا به دلم نشست:
------ انفعال هستي از ما بر ندارد، مرگ هم ------
بچه ها شعرهاي جالبي رو شروع كرده بودند.
آقاي طنز كلاس شروع كرد بمباران دوبيتي كه الحق با اينكه از نوع تفكراتش خوشم نمي ياد اما دل آدم رو از خنده به درد مي آره، اما اين بار به جاي دوبيتي هاي خارج از محدوده، حسابي وقايع اخير رو به طنز تلخ گونه در آورده بود. دوبيتي كهريزك اش از همه بامزه تر بود. شعراش كه تموم شد و بچه ها و استاد داشتن در موردش صحبت مي كردند يه مهمون متفاوت كه انصافا با رفتارش حق استاد و شاگردي رو با استاد معلم حفظ مي كرد وارد كلاس شد و اومد صندلي جلوي من نشست.
حاج سعيد حداديان بود. با يه همراهي كه اصلا تو باغ نبود. بچه ها (و من) هم عرض ادب زيادي بهشون كرديم.
با اينكه از حاج سعيد بخاطر عملكرد سياسي اش دل خوشي نداشتم اما دوباره از نزديك ديدن اش، خاطرات اردوي جنوب بي نظيري كه 6 سال پيش باهاش رفتم رو به يادم آورد، اون موقعي كه پاي يكي از بجه ها رفت رو مين و از مچ قطع شد و حاج سعيد با اين حس غم انگيزي كه داشتيم حسابي ما رو به حال و هواي احساس همرزمان شهدا و جانبازان برد.
حاج سعيد حداديان شروع به خوندن يه دوبيتي و دو غزل كرد كه بسيار زيبا بود:
عصري غريب و آسمان دلگير است افسوس براي دل سپردن دير است
هر روز بهانه اي گرفتيم و گذشت عيب از من و توست، عشق بي تقصير است
از دست چشم هاي تو بين دوراهي ام محكوم تا هميشه ي خواهي نخواهي ام
يك چشم مي فروشد و يك چشم مي خرد از دست چشم هاي تو بين دوراهي ام
با شعله هاي نرگس تو دود مي شوم مولود مرگ هستم و اسفندماهي ام
طوفان رفيق دولت خانه به دوشي ات سامان گرفته از پي بي سرپناهي ام
از پاي درس مكتب چشم تو آمدم اين پاره پاره دل، دل خونين، گواهي ام
تا طفل اشك آمد و بر دامن ام نشست مهتاب شد به دامن شب، روسياهي ام
در دادگاه عشق به شاهد نياز نيست ثابت شده به خاطر تو بي گناهي ام
در خيمه ي نگاه تو آتش گرفته ام من روضه خوان چشم توام قتله گاهي ام
گفتم كه غم خوارت شوم گفتي غمي نيست غير از نمك اين زخم ها را مرحمي نيست
گفتم كه از نامحرمان پرهيز، گفتي اينجا به غير از ما دو تا نامحرمي نيست
رسوايي ما كمترين تاوان ما بود اين روزها عاشق شدن جرم كمي نيست
حالا كه دستم رو شده پيش خلايق كاري تر از لبخند مشت محكمي نيست
باران لطفي نيست اما تشنگي هست سيل حوادث هست اشك نم نمي نيست
اي دل اگر با ناخوشي ها سازگاري از عالم عشاق خوشتر عالمي نيست
اي چشم هايت آيه ي نورٌ علي نور روشنتر از چشم تو اسم اعظمي نيست
نفر بعدي مثنوي اي با مضمون اعتراض به وقايع اخير خوند كه در انتها با تشويق زياد استاد و بچه ها روبرو شديم كه در بين اين تشويق ها حاج سعيد كلاس رو ترك كرد.
ضامن آهو...
روزی که با دست عشق، به پیکرم جان زدند قبالهی قلبمو، به نام سلطان زدند
ضامن آهو...
واسه ماهی جایی دریا نمیشه درد بلبل بیگل دوا نمیشه
کرب و بلا بهشته اما برام هیچ جایی مشهدالرضا نمیشه
ضامن آهو...
پرچم سبز رضا (ع)، قبلهنمای دله سقّاخونش ساختهی، دست ابوفاضله
ضامن آهو...
میزنه دلم چو نقاره خونت از بچگی بودم آقا دیوونتایوون طلا جای خود کشته منو کاسههای طلایی سقّاخونت
ضامن آهو...
هر جا که ذکر رضاست دست دلم رو میشه
هر تپش قلب من ضامن آهو میشه
ضامن آهو...
اما آقا اگه خوبم اگه زشت خدا گلمو با غم تو سرشتای که خاک حریم تو خیل ملک سوغات میبرن برا اهل بهشت
ضامن آهو...
میبره دل از بهشت، صحن گوهرشاد تو مرکز دارالشفاست، پنجره فولاد تو
امام رضا (ع) کم ما و کرمت فدای جاروکشای حرمت
کشته منو حسرت کرب و بلا آقا فقط یه بار بگو میبرمت
از...
یا امام رئوفم... مهربانم... سلام...
خوب می دانم که همیشه تو بودی که نگذاشتی آوارهای دلم بر رویم خراب شود
ناگسستنی است...
ناگسستنی است پیوند چشم های منتظرم...
ناگسستنی است پیوند تمام لحظه های معنوی زندگی ام با صحن و سرای تو...
می خواهم...
می خواهم از تو بلندترین آواهای ناگفته را بگویم...
اما ناگفته هایم چه بسیار است...
حرمت خانه ی دلم با نام توست...
یا امام رئوفم... مهربانم... سلام...
چشمههای خروشان تو را میشناسند موجهای پریشان تو را میشناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ریگهای بیابان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از (لا) گذشتی ای که امواج طوفان تو را میشناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سرآمد چون تمام غریبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچههای خراسان تو را میشناسند
از مرحوم قیصر امینپور
********************************
بر درد عشق نسخه و درمان اثر نکرد مرهم برای زخم غم تو ثمر نکرد
تنها حریم پاک تو داریم زآن زمان دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
از هر قبیلهای به تو امید بستهاند نبود کسی که چشم تو بر او نظر نکرد
شاهنشه غریب، امیر رئوف طوس دل نیست، آنچه داغ تواش پر شرر نکرد
در باز کن که از ره دوری رسیدهام این خسته بیدلیل در این ره، خطر نکرد
امشب، سحر دوباره به وی تو آمدم مخمورم و به شوق سبوی تو آمدم
بر حال من به جان جوادت نگاه کن فکری به حال این دل بی سرپناه کن
بر زائران پاک تو من غبطه میخورم آقا ترحمی به من پر گناه کن
امشب برات کرب و بلای مرا بده ما را دوباره زائر آن بیسپاه کن
گر این زیارتم شده دیدار آخرین در روز حشر یاد من رو سیاه کن
در راه عشق، اهل غم و درد خواستی با چشم نافذت تو مرا مرد راه کن
مولا به جان ما تو بگو با امام عصر یوسف بیا بخاطر من ترک چاه کن
تا روز حشر نوکریات افتخار ماست اینجا بهشت روی زمین جنتالرضاست
از...
...
دوباره عشق به این جا كشاند پاى مرا
كه دوست بشكند این قلب بى ریاى مرا
چه سال ها كه شدم خرد در برابر او
و پرت كرد به سویم شكسته هاى مرا
هنوز مى شود آن ردّ زخم ها را یافت
اگر نگاه كنى رنگ شانه هاى مرا
درخت بارورى بود و سایه سار غریب
جواب كرد ولى دست آشناى مرا
هميشه بود اميدم كه بازمى گردد
به دوش مى فكند نيمى از وفاى مرا
نخواست بشنود آیا گلایه ام را دوست
به گوش او نرساندید یا صداى مرا
از ...
پر شد آئینه از گل چینی آه از این جلوههای تزئینی
گفته بودی چگونه میگریم به همین سادگی که میبینی
سکهی زندگی دو رو دارد گاه غمگین و گاه غمگینی
شاخههای همیشه بالائی ریشههای همیشه پائینی
عاقبت میهمان یک نفریم مرگ با طعم تلخ شیرینی
از فاضل نظری
...
بعد از عبور فاصله ها را شناختم "بی" را شناختم من و "با" را شناختم
جغرافیای شهر تو چندان شگرف نیست این بام این دوگانه هوا را شناختم
...
اهانت به مراجع، يعنى انقطاع ولايت
قابل توجه کسانی که اجازهی اهانت به پیشگاه مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی یوسف صانعی (دامت افاضاته) شاگرد خلف حضرت امام (قدس سره) دادهاند.
رهسپاریم با خمینی (علیه الرحمه) تا شهادت
صحيفه امام، ج1، ص: 306
اهانت به مراجع، يعنى انقطاع ولايت
و من يك نصيحت مىكنم به بچههاى طلاب؛ طلاب جوان كه تازه آمدهاند و حاد و تندند؛ و آن اين است كه آقايان، متوجه باشيد اگر چنانچه شَطْر كلمهاى اهانت بكند كسى به يك نفر از مراجع اسلام، بين او و خداى تبارك و تعالى ولايت منقطع مىشود. كوچك فرض مىكنيد؟ فحش دادن به مراجع بزرگ ما را كوچك فرض مىكنيد؟ اگر به واسطه بعضى از جهالتها لطمهاى بر اين نهضت بزرگ وارد بشود، معاقَبيد پيش خداى تبارك و تعالى؛ توبهتان مشكل است قبول بشود، چون به حيثيت اسلام لطمه وارد مىشود. اگر كسى به من اهانت كرد، سيلى به صورت من زد، سيلى به صورت اولاد من زد، و اللَّه تعالى راضى نيستم در مقابل او كسى بايستد دفاع كند؛ راضى نيستم. من مىدانم، من مىدانم كه بعض از افراد يا به جهالت يا به عمد مىخواهند تفرقه ما بين اين مجتمع بيندازند. تفرقه بين اين مجتمع معنايش اين است كه در اسلام خداى نخواسته خلل واقع بشود؛ استعمار به آرزوى خودش برسد
ما خودمان را بايد فدا كنيم براى اسلام؛ آمال و آرزويمان را بايد فدا كنيم براى اسلام. همه مراجع از شصت به آن طرفند؛ در عَشَره مشئومه يا ميمونه. «1» اگر براى خدا در اين عشره از بين برويم، عشره ميمونه است؛ و اگر چنانچه باز به [دنبال] آمال و آرزو باشيم مشئومه. همه مراجع از شصت به آن طرف هستند؛ ديگر مىشود كه اين اشخاصى كه ريششان را در اسلام سفيد كردهاند، اينها خداى نخواسته بر خلاف مصالح اسلام عملى بكنند؟ نمىشود آقا. اگر يكوقت اختلاف اجتهاد در كار باشد؛ مثل ساير مسائل شرعيه اختلاف اجتهاد در كار باشد، بچهها و جوانها نبايد دخالت بكنند؛ خطرناك است؛ دشمن بيدار است. گمان نكنيد كه فحش به يك نفر است؛ فحش به يك جامعه اسلامى است؛ اهانت به يك جامعه اسلامى است؛ وَهْن وارد شدن «2» بر يك جامعه اسلامى است.
-------------------------------------------------------
برای شناخت یار و وفادارن امام عزیز کافیست مقایسه کنیم دیدگاه این روشنگر دنیای اسلام را با بعضی حضرات مدعی که کافی شان نبود که جوانان و طلاب را به گستاخی و توهین به مراجع مشغول و مرغوب کرده بودند و وا اسفا که گستاخی و تاراج انقلاب و راه امام و امام زدایی را به کجا رساندند که وهن برائت بر تفکر شاگردانشان نسبت به مراجع غیر همسو بوجود آوردند و روز به روز فعال تر در کلاسهایشان بر روح و فکر جوانان این مرز و بوم علیه روشنگران و امام شناسان واقعی کار می کنند.
یاد امام عزیز به خیر که می گفت...
به داد اسلام برسید
یا زینب س
آنانکه رفتند کار حسینی کردند
و آنانکه ماندند باید کار زینبی کنند وگرنه یزیدیند.
معلم شهید دکتر علی شریعتی
بازشناسی احمدینژادیسم و ردّیهای بر پیشفرضهای گذشته
احمدی نژادیسم ؟!!
شاید در میان تمام تحلیلهای موجود دربارهی مکتب نوظهور احمدینژادیسم متن زیر که در سایت آینده نیوز (به قلم آقای فرید مدرسی) به چاپ رسیده بیش از همه به آنچه به ظن من واقعیت دارد نزدیک است. اما دلایلی که این تحلیل را کامل نمی بینیم نکاتی است که از قرار زیر است:
1- در نظر نگرفتن منبع اصلی آموزشی سیاسی-عقیدتی احمدینژاد
2- مشخص نبودن ریشههای شخصیتی یا گروهکی اصلی دستور گیری او
3- پیوند اولیه و با سابقهی احمدینژاد با بیشتر مسئولین ردهی اول دولت کنونی اش که از همسنگران دوران دانشجویی در دانشگاه علم و صنعت بودند و در همان دوران مخالف و مقابل جریان پیرو خط امام بودند. (بطور مثال مخالفت در جریان تسخیر لانهی جاسوسی)
4-بوجود آمدن بستر مناسب و رشد بیشتر مکتبهایی که در برخی تفکرات همراستا با الفاظ احمدینژاد بودند همچون انجمن حجتیهی مهدویه
5-کمرنگ نشان دادن اُخت و همسویی و همکاری در تربیت شاگرد میان مصباح یزدی و مکتب احمدینژادیسم
6-همراه و هم جریان نبودن تفکرات و عملکرد احمدینژاد با تفکرات و منش حضرت امام (علیه السلام) بر خلاف ادعاهای او بر پیروی از خط امام عزیز
7-و دلایلی که در اینجا قابل ذکر نیست...
****************************************
قبل از خواندن این متن یادمان باشد با روحیهای مجاهدگرایانه تنها شعارمان این است که:
همسپاریم با خمینی (روحی فداه) تا شهادت
****************************************
جزیره ناشناخته
" خودرویی را در نظر بگیرید که در جادهای پر پیچ و خم در حال حرکت است. این خودرو در هر پیچ که از نظرها محو میشود، در پیچ بعدی به خودرویی دیگر تبدیل میشود. همچنین سرنشینهای آن هم عوض میشود. حتی این امکان وجود دارد که راننده آن نیز در یکی از پیچها تغییر کند. "
این قیاسی درباره پدیدهای به نام «احمدینژاد» یا مکتب «احمدینژادیسم» است که میتوان سیر تطور آن را مرور کرد تا سیمای نظری و عملی آن در ذهن ترسیم شود. «خودرو» نوع رفتار و عقاید اعضای این جریان است و سرنشینهای آن، حلقه اصلی فعالانش و راننده هم فعلا «محمود احمدینژاد» که البته در حال حاضر با پررنگ شدن نقش «اسفندیار رحیممشایی» در این مکتب جدیدالتاسیس، بوی تغییر «راننده» هم به مشام میرسد. البته این مکتب یا حلقه فقط سیاسی نیست؛ چرا که با مروری بر رفتار و گفتار اعضای آن میتوان ریشههای اعتقادی و شبه مذهبی هم در آن یافت.
*دوره جنینی
برای آشنایی با این پدیده جدیدالتاسیس باید به سال 76 شمسی بازگشت و داستان را از آن روزها روایت کرد:
در دوم خرداد 1376 شمسی، برخلاف تحلیل کثیری از سیاسیون داخل و خارج، جناح چپ ایران که چند صباحی (پس از انتخابات مجلس چهارم) از قدرت دور شده بود، قوه مجریه را فتح کرد و نماینده آن، «سیدمحمد خاتمی» بر ریاست این قوه تکیه زد. راستیها شکست خوردند و نماینده آنان، «علیاکبر ناطقنوری» نه تنها نتوانست رای لازم را کسب کند، بلکه میزان آرای او هم یکسوم رای رقیب بود (7 میلیون برابر 20 میلیون). دوسال پس از آن باردیگر اصلاحطلبان( که همان چپیهای دیروز بودند) در انتخابات مجلس ششم اکثریت کرسیهای مجلس را از آن خود کردند و به رغم تلاشهای رهبران متنفذ جناح مقابل (راستیها)، فتحالفتوحی نصیب آنان شد. اما این پیروزی آنچنان به طول نینجامید و در اولین دوره انتخابات شورای شهر، جناح مقابل اصلاحطلبان که در گذشته با نام جناح راست شناخته میشد، اکثریت شوراهای شهر را از آن خود کرد. آنان در انتخاباتی پیروز شدند که اگرچه در مقابل کرسیهای مجلس (قوه مقننه) و دولت (قوه مجریه) آنچنان پراهمیت جلوه نمیکرد، اما توانسته بودند کف هرم قدرت را که حلقهای میان توده مردم و نظام سیاسی بود، تصاحب کنند و پایشان را روی پایینترین پله برای بالا رفتن دوباره از نردبان سنگرهای قدرت بگذارند. آنها نهتنها به انقلابی در روشهای تصاحب قدرت دست زدند، بلکه نام خود را نیز تغییر دادند و نام « آبادگران» را برگزیدند و آن را عنوانی غیرسیاسی دانستند. در این انتخابات دیگر از بزرگان آنان که از رویگردانی مردم مایوس شده بودند، خبری نبود و جدیدیها هم آنچنان تمایلی به حضور آنان نداشتند. در این انتخابات «محمود احمدینژاد» با توجه به فضای حاکم میان جناح راست گُل کرد. در این ایام او نهتنها در چینش لیست شورای شهر منتقدان اصلاحطلبان در تهران نقش داشت، بلکه اقدامات اجرایی کوچک تبلیغاتی را هم انجام میداد. او عضو رده دوم دو تشکل جامعه مهندسین( یکی از تشکلهای جناح راست که در گذشته به گروههای همسو شناخته میشدند) و جمعیت ایثارگران ( از تشکلهای جدید التاسیس این جناح) و همچنین عضو بسیج اساتید دانشگاه علم و صنعت ایران ( دانشگاه محل تحصیل و تدریس او) بود که در آنجا هم عضو ارشد به حساب نمیآمد. با توجه به اولین حضور پررنگ سیاسی احمدینژاد در طول حیاتش، او توانست از سوی اعضای شورای شهر تهران که دوستان و همفکرانش بودند، در جایگاه «شهردار تهران» بنشیند؛ شهرداری که از نظر تاثیرگذاری سیاسی و اجتماعی بسیار قدرتمندتر از شهرهای دیگر ایران محسوب می شود. بنابراین با پدید آمدن فضای رخوتآلود در میان جناح راست اصیل (پس از پیروزی خاتمی و حضور اصلاحطلبان در مجلس ششم)، جریان جدیدی از دل این جناح سیاسی سر برآورد که اگرچه با تمسک به تجربه و جایگاه سیاسی بزرگان این جناح در معادلات سیاسی ایران شناخته میشد، اما شعارها و باورهای آن، آنچنان دلبستگی به باورهای گذشته این جناح نداشت. آنان در ابتدا این تغییر رویکرد را نوعی حربه سیاسی-تبلیغاتی برای جذب آرای توده مردم دانستند، اما اندک اندک به تغییر ایدئولوژیک در جناح راست مبدل شد و گرایشهای چپگرایانه اقتصادی و دیپلماتیک مهمترین محور اعتقادات جدیدیها بود. همچنین جریان جدید برخلاف گذشته جناح راست که با نهاد فقاهت و روحانیت ارتباطی ارگانیک داشت، مکلاهایی را بر کرسیهای سیاسی نشاند که آنچنان ارتباطی با قم و علما نداشت. آنان اگرچه سیما و اعتقادی مذهبی و گاهی حتی رادیکال داشتند و با مساجد و هیاتهای مذهبی مرتبط بودند و مداحان و وعاظ را هم ارج مینهادند، اما با راس هرم سازمان روحانیت ( مراجع و علمای ارشد) تماسی همچون گذشته جناح راست نداشتند. با پیروزی این جریان در انتخابات مجلس هفتم که در آن دوره با ردصلاحیت شدن اکثریت اصلاحطلبان توسط شورای نگهبان همراه بود، گام دوم فتح نهادهای قدرت برداشته شد که ریاست این رکن رکین نظام جمهوری اسلامی برعهده «غلامعلی حدادعادل» گذاشته شد و برخلاف دورههای گذشته مجلس، یک مکلا بر کرسی ریاست تکیه زد. این تغییر ایدئولوژی و استراتژی، در همان سالها آنچنان عیان نشد و همچنین جناح راست چند شقه نشده بود. در آستانه انتخابات ریاست جمهوری 84، با تنوع حضور کاندیدا میان جناح راست که نام «اصولگرا» را برگزیده بودند، شکافهایی فرعی و اصلی پدیدار شد؛ طیفی از هواداران محمود احمدینژاد، محمدباقر قالیباف، محسن رضایی، احمد توکلی، علی لاریجانی و اکبر هاشمیرفسنجانی. در این میان علی لاریجانی کاندیدای جناح اصیل و قدیمی راست بود، هاشمیرفسنجانی هم کاندیدای طیفی از آنان و بخشی از روحانیت و حتی اصلاحطلبان اعتدالگرا. اما دیگران بیشتر تجدیدنظرطلبان جناح راست بودند که امروز بیشتر از سایرین، «محمود احمدینژاد» به دلیل موقعیت سیاسی اش به چشم می آید و دیگران؛ چه جدیدی ها و چه قدیمی ها در زمره منتقدان کنونی او قرار دارند. با حضور احمدینژاد و هاشمیرفسنجانی در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری، «احمدینژادیسم» متولد شد. نوزادی که نطفه اش با پیدایش «آبادگران» در انتخابات شورای شهر اول بسته شد، با رییس دولت شدن «محمود احمدینژاد» به دنیا آمد و حیات سیاسی خود را آغاز کرد.
*تولدی که جریان ساز شد
آنچه آن روزها درباره بسترهای ایدئولوژیک و رفتاری مجموعه سیاسی جدیدالتاسیسی به نام «احمدی نژادیسم» تحلیل و پیشبینی میشد، روز به روز برای سیاسیون ایرانی هوادار یا منتقد اشتباه از آب در میآمد. به گونهای که از شکلگیری آبادگران تا رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و از آن روز تا امروز میتوان تغییراتی چشمگیری در نزدیکی یا دوری نیروهای سیاسی – فکری به این جریان را بر اساس خطای تحلیلی دید. این تحولات در نیروی انسانی هواداران و اعضای ارشد این جریان و تغییر باورهایی درباره پدیده احمدینژادیسم نشان از بروز جریانی سیاسی – اعتقادی در ایران میدهد که اگر میتوان نگاه سلبی آن را یافت، اما نگاه ایجابی آن، آنچنان شفاف و روشن به نظر نمیرسد. چراکه هرچه به جلو میرویم برخی نگاههای آنان در رد برخی اعتقادات و جریانهای سیاسی و فکری بیان میشود و هر روزه گوشهای از محافل چسبیده به این جریان که تا دیروز فکر میکردیم همسان با جریان و حلقه احمدینژادیسم است، جدا میشود. با جدا شدن این جریانها، حلقه این مکتب جدیدالتاسیس در ظاهر کوچکتر میشود، اما آنچنان از قدرت آن کاسته نمیشود. گویی این مکتب همچون کوه یخی میماند که گوشهای از آن که کوچکتر است، دیده میشود و بخش اعظم آن که در آب فرو رفته ( یا به عبارتی در پس پرده است)، قابل شناسایی نیست. این عدم شناسایی درباره ایدئولوژی و راهبران این محفل باعث شده است، هر تحلیلگر و سیاستمداری نظراتی را درباره آنان بیان کند که با دیگران متفاوت و از سوی دیگر، این امر (کشف نشدگی کامل) رسانههای جهانی را هم مجذوب کرده است. این ناآشنایی و ناشفافی است که از یک جریان پدیده ساخته است. همچنین درهم آمیزی نظرات این جریان با برخی اعتقادات مذهبی که تا دیروز از سوی روحانیون بیان میشد، اما امروز آنان بر اساس تفسیر خود در مجامع عمومی اظهار میکنند، از شکلگیری جریانی شبهمذهبی خبر میدهد. تا دیروز اگرچه اغلب روسای دول گذشته معمم بودند، اما بسیار کمتر از رییس دولت کنونی در سخنانشان از مسائل اعتقادی و مذهبی، آن هم در قامت ابراز سخنانی تحلیلی و تبیینی سخن می گفتند؛ اگر هم گاهی بیان می شد به دلیل مناسبت های مذهبی بود، اما امروز دیده می شود که احمدی نژاد و برخی از نزدیکان او همچون «اسفندیار رحیم مشایی» بیش از مسولان اجرایی سابق و در جمع ها یا زمان های بی ارتباط، بخشی از سخنان خود را به مباحث مذهبی که ریشه های تاویلی و استنباطی دارد، اختصاص می دهند و گاهی در این میان سخنانی ابراز می شود که سنخیتی با اصول و باورهای مصرح روحانیت ندارد. همچون سخنان اخیر احمدی نژاد که از 50 زن به عنوان سربازان امام زمان(عج) نام برد یا اظهارات مشایی که خداوند را نیازمند انسان قلمداد کرد!

* فرض هایی که نقض شد
به هر حال می توان از آغاز تولد این جریان جدید ( 4 تیر 84) تحلیل هایی و باورهایی را درباره آن برشمرد که آنچنان درست از آب در نیامد؛ از پیش فرض های اعتقادی تا سیاسی:
1- دولت مذهبی: آنچه به عنوان تعریف «مذهبی بودن» در مبانی سنتی و اعتقادی ما در نظر گرفته می شود؛ تاکید و اعتقاد به اصول و فروع یک مذهب و رعایت احکام شرعی آن است که توسط روحانیون و عالمان مذهب تئوریزه، تبیین، تشریح و گاهی تاویل می شود. اگرچه در ابتدای دولت احمدی نژاد، اغلب (چه مخالفان و چه هواداران) معتقد بودند این دولت نسبت به دول گذشته به ویژه خاتمی و هاشمی رفسنجانی متشرع تر خواهد بود ( حال برخی منتقدانه می گفتند و از افراط او خبر می دادند و برخی با خرسندی از این مسئله یاد می کردند ) و فضا جامعه و گفتمان دولت با مبانی فقهی ما همراه تر می شود، اما در همان ماه های اولیه اقدامی صورت گرفت که تمامی این باورها را فرو پاشید؛ صدور مجوز ورود زنان به ورزشگاه برای دیدن بازی های فوتبال توسط رییس جمهور. این تصمیم با واکنش گسترده مراجع و علمای ارشد روبرو شد و در نهایت رییس دولت بر اساس حکم رهبری نظام از این تصمیم صرف نظر کرد. همچنین رییس دولت مشاوری در امور روحانیت برای خود برگزید که آنچنان در میان حوزویان شناخته شده نبود و گامی هم برای ارتباط عمیق با حوزه بر نداشت. او فقط شاگرد یکی از علمای ارشد قم ( آیت الله محمدتقی مصباح یزدی) بود که بیش از ده سال برای تحصیل در امریکا اقامت کرده بود. این روش رفتاری در مکتب احمدی نژاد همچنان ادامه یافت و با انتقادات ریز و درشت روحانیت روبرو شد؛ از بوسیدن دست معلم زن رییس دولت توسط او، نامه به پاپ از سوی احمدی نژاد ( پس از توهین پاپ به پیامبر اسلام و واکنش شدید مراجع قم نسبت به اظهاراتش)، سوالات موهون در آزمون گزینش معلمان، تا سخنان نزدیک ترین فرد به رییس دولت ( مشایی ) درباره حجاب، دوستی با مردم اسرائیل و حضورش در مراسم رقص زنان در ترکیه. در این میان، اگرچه مراجع تمایلی به دیدار با دولتیان نداشتند، دولت هم اصراری نمی کرد و در سفرهای احمدی نژاد به قم هم، با بهانه هایی همچون مشغولیت و ترافیک کاری، دیداری با مراجع انجام نمی شد؛ اگرچه احمدی نژاد در طی این مدت سعی می کرد در تمامی سفرهایش به استان های کشور با طلاب و روحانیون میانی جلسه بگذارد و از کمک اقتصادی دولت به حوزه های علمیه در میان آنان سخن بگوید. البته این اظهارات هم آنچنان به دل مراجع نمی نشست و تلویحی نسبت به آن موضع گرفتند و بر طبل «استقلال حوزه های علمیه» کوبیدند. اگرچه مذهبی بودن در ظاهر، همچون بیان برخی سخنان اعتقادی و به کار بردن دعاهایی در آغاز کلام (خواندن دعای فرج) و محدودیت های اجتماعی؛ آن هم نه به صورت پیوسته، بلکه بر اساس شرایط روز دیده می شد، در دستور کار قرار داشت، اما اینگونه اقدامات ظاهری بدون ارتباط عمیق با راس هرم روحانیت (مراجع تقلید و علمای ارشد) آنچنان با نگاه مرسوم مذهبی همراه نبود؛ به گونه ای که برخی اصولگرایان اعلام کردند: احمدی نژاد و همراهانش بیشتر به «طریقت» نزدیکند تا «شریعت». این سخن اگرچه همواره با صراحت بیشتری از سوی اصلاح طلبان بیان شده بود و آنان ادعاهایی غلیظ تر را مطرح کرده بودند، اما این بار تصریح اصولگرایان روزنه جدی تری را به سوی تحلیل ها و پیش بینی های متضاد با روزهای اول دولت می گشود.
2- طرفداری بی چون و چرا از ولایت مطلقه فقیه: با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد و با توجه به نوع شعارها و گفتمان مدنظر او، طرفداران رهبری خشنود بودند که میان رییس دولت و رهبری ارتباطی عمیق و جدی تر نسبت به گذشته پدید می آید. البته شرایط این دوران و انتقادات و مخالفت های شدید و گسترده اصلاح طلبان و به ویژه مخالفان نظام هم این پیوند را همچنان پایدار نگاه می داشت. از سوی دیگر حمایت های رهبری از دولت کنونی در سخنرانی های عمومی هم مهر تاییدی بر این تحلیل می زد. اقدامات اولیه احمدی نژاد هم به ویژه در دولت اولش؛ همچون بوسیدن دست رهبری در مراسم تنفیذ یا لغو اجازه ورود زنان به ورزشگاه؛ نه به دلیل مخالفت مراجع، بلکه بر اساس نظر رهبری و اظهاراتش در موضع گیری های علنی در حمایت از ولایت مطلقه فقیه و شخص رهبری نظام، همگی این تحلیل و پیش بینی را استوار و پابرجا حفظ می کرد. اما اقدامی در ابتدای دولت دوم احمدی نژاد صورت گرفت که این سوال و تردید را اذهان رهروان رهبری پدید آورد که آیا احمدی نژاد بر این باور استوار است یا نه؟! چراکه باید بین تمایلات و علایق شدید خود و نظر رهبری یکی را برمی گزید؛ والا در گذشته بخش اعظم برنامه های او و نظراتش با منویات رهبری تفاوتی نداشت. این مسئله آن بود که احمدی نژاد، در پروسه شکل گیری آبادگران تا آغاز دولت دومش، در فراز و فروز حلقه اصلی همراهانش به فردی رسیده بود که در این ایام بارها از ارتباط «مرید و مرادانه» آنان سخن به میان آمده است و او کسی نبود؛ جز «اسفندیار رحیم مشایی». احمدی نژاد او را پیش از برپایی کابینه دومشش به عنوان معاون اول در این کابینه معرفی کرد. این اقدام موج مخالفت ها را برانگیخت که دیگر هیچ حامی ای برای رییس دولت دهم نمانده بود و حامیان جدی او، در جرگه مخالفان شدید این اقدام قرار گرفتند و برایش خط و نشان کشیدند. برخی از مراجع هم این انتصاب را غیرمشروع دانستند. اما همچنان رییس دولت بر این تصمیم خود اصرار داشت و از باور مشایی به امام زمان (عج) در توجیه پافشاری اش سخن گفت. او در این دو راهی کلیدی، راهی را برگزید که به باورها و پیش بینی های گذشته خدشه وارد کرد. از یک سو پس از حدود یک هفته از نامه رهبری مبنی بر لغو این انتصاب ( ابتدا غیرعلنی بود که با عدم اجرای آن از سوی احمدی نژاد، توسط برخی اصولگرایان و بعد از آن سایت آیت الله خامنه ای منتشر و علنی شد ) به آن تن داد و مشایی استعفا داد. البته پس از آن، حلقه اصلی دولت نیز از علنی شدن این نامه توسط دو نفر از اصولگرایان خرده گرفتند و حتی نظر رهبری را توصیه و ارشادی دانستند. از سوی دیگر احمدی نژاد دست به دو اقدام زد که بار دیگر تردیدها را از قبل جدی تر کرد. اول آنکه پس از علنی شدن نامه رهبری، در پاسخ به نامه ایشان، بسیار کوتاه بر اساس ماده ای از قانون اساسی از لغو حکم انتصاب مشایی خبر داد که با پیش فرض گذشته که او به نظر ولی فقیه بسیار اهمیت می دهد، در تضاد بود. در مقابل، در همان روز در پاسخ به نامه مشایی برای استعفا پاسخی بلند بالا و تمجیدگونه نوشت. همچنین دست از اصرار خود بر همراهی با مشایی بر نداشت و او را مسول دفتر خود کرد و پس از آن رییس نهاد ریاست جمهوری که البته اگرچه در ظاهر مشایی این سمت را دارد، اما همچنان نفوذ و تاثیرگذاری اش از سایر اعضای کابینه و معاونان رییس دولت بیشتر است. همچنین احمدی نژاد بر اساس نظر رهبری مبنی بر تعامل با قم، تا به حال ترتیب اثر نشان نداده است و حتی مشاور امور روحانیتش را هم برای این امر به بیوت علمای ارشد قم نفرستاده است و همچنان بدون رایزنی با مراجع تقلید بر تصمیماتش همچون وزیر زن داشتن، اصرار دارد.
3- عضو جریان «اصول گرا» (جناح راست سابق): جریان احمدی نژاد، اگرچه پیشینه اش در جناح راست ترسیم شده است، اما از آغاز فعالیت سیاسی این جریان، شعارها و باورهای آن، آنچنان میانه ای با جناح راست نداشت و بر اصول چپ گرایانه پافشاری می کرد و ارتباط با روحانیت ( ارتباطی که در گذشته جزو مشخصه های جناح راست تعریف می شد ) از عمق سابق برخوردار نبود. آغاز انشقاق علنی جریان احمدی نژاد از جناح راست در آستانه انتخابات ریاست جمهوری 84 (دوره نهم) رخ داد. آن روزها، او نامه ای به کنگره سراسری این جناح برای انتخاب فقط یک کاندیدا در انتخابات ریاست جمهوری نوشت و به صراحت عدم اعتقاد خود را به این مکانیسم ها اعلام کرد که فتح الباب انشقاق سایر کاندیداها شد و جناح راست به نوعی از هم پاشید. این اقدام او اگرچه در آن دوران آنچنان پراهمیت جلوه نکرد؛ چراکه همه فکر نمی کردند او رییس جمهور شود. اما اکنون می توان این تصمیم را نقطه آغازی برای تضعیف جناح راست قلمداد کرد تا جای آن را این جریان جدید بگیرد و دوقطبی چپ و راست، به دو قطبی منتقدان محفل احمدی نژاد و خود این محفل مبدل شود که امروز در ایران این دوقطبی، بیش از سایر شکاف های سیاسی فعال است. احمدی نژاد به این نامه بسنده نکرد و در اغلب نطق های انتخاباتی خود و پس از رییس جمهور شدن، به انتقاد و طرد احزاب پرداخت. مخالفت او با احزاب اصلاح طلب طبیعی بود و اگر هم گفته نمی شد، همه می دانستند. پس طرد حزب گرایی بیش از همه به احزاب قدیمی راست بازمی گشت تا او بتواند سفره اش را از آنان جدا کند؛ احزاب و گروه های سیاسی ای همچون موتلفه، جامعه روحانیت و حتی جامعه مدرسین. چراکه او نفس تشکیل گروه سیاسی و تبعیت از آنان را نادرست می دانست. امروز هم اغلب گروه های اصولگرا در زمره منتقدان او به حساب می آیند؛ اگرچه به دلیل حضور اصلاح طلبان در معادلات سیاسی سعی می کنند، رفتار رفت و برگشتی را در نزدیکی و دوری به دولت به نمایش بگذارند. همچنین به دلیل حمایت های رهبری از دولت فعلی گاهی سکوت را در جهت اعلام حمایت و هم پیمانی با آیت الله خامنه ای بر می گزینند. امروز در میان جریان اصولگرا (جناح راست سابق) هر گروه سعی می کند، نسبتی از فاصله را با محفل احمدی نژاد حفظ کند؛ برخی شدید و برخی اندک. البته نگاه منفی به تحزب در میان برخی شخصیت ها همچون آیت الله محمدتقی مصباح یزدی دیده می شد که بر اساس این اشتراک و اشتراک های دیگر بود، برخی از پیوند آیت الله و شاگردانش و احمدی نژادی ها سخن گفته اند.
4- دولت احمدی نژاد مولود آیت الله مصباح یزدی: در ابتدا شعارهای احمدی نژاد و گفتمانی که او از آن برخاسته بود، با آرای آیت الله محمدتقی مصباح یزدی همسان بود. حتی ارتباطی ارگانیک میان او و آیت الله و موسسه اش در رقابت های انتخاباتی و پس از آن پیش آمد. البته احمدی نژاد هم با آیت الله در سال های قبل از کاندیداتوری در محافل اساتید بسیجی آشنا شده بود. پس از پیروزی و نشستن بر کرسی ریاست قوه مجریه هم برخی از شاگردان آیت الله و اساتید موسسه او هم بر مسندهایی در دولت تکیه زدند و در زمره طرفداران پروپاقرص احمدی نژاد قرار گرفتند و قرار دارند. احمدی نژاد هم چند باری به خدمت آیت الله رسید و یک روز تنها برای دیدار با او و حضور در جمع فارغ التحصیلان موسسه اش راهی قم شد. اما اندک اندک در پایان دوره دولت اول او، دیداری دیگر صورت نگرفت و آیت الله هم در چند دیدار وزیرانش با او، به انتقاد از دولت و اقداماتش پرداخت. همچنین چند باری در ارگان سیاسی موسسه اش به انتقاداتی آرام از دولت پرداختند. گویی رییس دولت سعی کرده بود از پتانسیل تئوریک و نیروی انسانی موسسه آیت الله سود برد، اما ملازم او نباشد؛ آنچنان که فرزند مصباح یزدی هم گفته بود: میان پدرم و احمدی نژاد آنچنان ارتباطی وجود ندارد و او هم نسبت به برخی اقدامات دولت (انتصاب مشایی) انتقاد دارد. پس از انتخابات آیت الله بار دیگر سخنی گفت که به عنوان حمایت آنچنانی او از احمدی نژاد تفسیر شد. او گفت: اطاعت از رییس جمهور اطاعت از خداوند است؛ چرا که ولی فقیه حکمش را تنفیذ کرده است. این سخنان اگرچه به حساب حمایت جدی از دولت گذاشته شد، اما باید به این نکته توجه داشت که این حمایت نشان دهنده یک وحدت مقطعی استراتژیک برابر منتقدان و مخالفان دولت کنونی که منتقد آیت الله و مخالف آرای اوهم هستند، است، وگرنه سیر روابط این دو جریان فکری و سیاسی همچنان همچون پایان دولت نهم رو به ضعف خواهد رفت. البته در صورتی که شرایط کنونی پس از انتخابات پایان پذیرد و نقش اصلاح طلبان و به ویژه هاشمی رفسنجانی ( شخصی که مصباح یزدی به شدت منتقد اوست ) هم در ساختار سیاسی ایران کمرنگ شود. اگر اینگونه شود، شکاف مصباح یزدی – احمدی نژاد عمیق خواهد شد و تحلیل گذشته کاملا غلط از آب در می آید.
***
با نقض کامل این چهار فرض که تاحدودی اتفاق افتاده است، می توان جریان احمدی نژاد را جریانی مستقل دانست و نامی همچون «احمدی نژادیسم» بر آن نهاد و به ارزیابی و تحلیل چارچوب های ایدئولوژیک آن پرداخت. بر اساس آراء، اظهارات و رفتار رهبران این جریان که در گوشه گوشه آن مباحث اعتقادی و مذهبی هم که اغلب با انتقادات روحانیون همراه است، وجود دارد، تنها با یک جریان سیاسی روبرو نخواهیم بود، بلکه جنبه های شبه مذهبی و اعتقادی هم در آن نهفته است که با توجه به حضور آنان در ساختار سیاسی امکان رشد و تاثیرگذاری این اعتقادات در جامعه و فضای کشور وجود دارد. همچنین ازآن رو که این جریان همواره سعی می کند در عرصه داخلی شکاف نخبگان و توده مردم و در عرصه خارجی، به ویژه خاورمیانه و جهان سوم شکاف دولت ها (نخبگان آنان) و توده ملت ها را فعال و آن را تشدید کند، امکان رشد تصاعدی آن وجود دارد، چراکه با عمیق شدن این شکاف ها دیگر صدای نخبگان به توده نمی رسد و این فضا باعث اثرگذاری آسان و گسترده ایدئولوژیک این جریان بر توده خواهد شد که راه حل های این اقدام هم تاکنون در جامعه ایران و منطقه اجرایی شده است.
****************************************
اما دوست عزیزی در ذیل این متن سخنی دلنشین گفتند که ... خودتان قضاوت کنید...
امام موسی صدر در آن پیام نوشت:
"انحراف فراگیر جامعه معاصر حسین (ع) با بیراهه رفتن حکومتها آغاز شد و همه بخشهای جامعه را فراگرفت و به جانها و وجدانها نیز سرایت کرد.
خلافت متعهد و پاسخگو به سلطنتی موروثی بدل گشت که بنا به میل خود فرمان می داد و آنچه را خود می خواست اجرا می کرد. جهاد که دری از درهای بهشت بود به ماجراجوئی های کاسبکارانه تغییر ماهیت داد. اموال عمومی از بیت المال به خزانه های سلطان انتقال یافت. مناصب از دست شایستگان کاردان بیرون رفت و در اختیار دونان قرار گرفت.
حیات و آزادی آدمی هیچ ارزشی نداشت؛ وقتی حاکم بر کسی خشم می گرفت یا به قتل می رسید یا تبعید و یا به واسطه مزدورانی که صدر اسلام را درک کرده بودند با جعل حدیث مورد حمله واقع می شد تا آنجا که منکرات و بدعتها پدید آمد و تکرار شد و در برابر خود هیچ مانع، معترض یا دست کم پرسشگری نیافت..."
اما کاش کسی به سید موسی صدر مژده دهد که آن تهدیدها که نگرانش بود تا مبادا "آزادی خواهی و عدالتجویی مان را به یأس مبدل کند" یک به یک به سراغ تمام امیدهامان آمد و بر بادشان داد و اگرچه مبتلاییم به همان بیراهه ای که حکومت معاصر حسین بن علی (ع) به روی مردم گشود اما پایان قصه دیگر چنان نیست!
ما در برابر منکرات و بدعتها و جعل معرفتها سکوت نکردیم؛ حاکمان ما نیز چون امویان به قتل و تبعید و زندان متوسل شدند تا "در برابر خود مانع، معترض و یا دست کم پرسشگری" نبینند اما ما نگذاشتیم خواب پریشان شان تعبیر شود.
ما ردای سبز پوشیدیم تا به سیاه بختی آن روزگاران دچار نشویم.
کاش کسی به آن مرد بگوید اگر روزی از حجاب زندان به درآیی با تو از این روزهای سخت قصه ها خواهیم گفت
بغض فروخورده ام چگونه نگریم؟
غنچه ی پژمرده ام چگونه نگریم؟
رودم و با گریه دور می شوم از خویش
از همه آزرده ام چگونه نگریم؟
...
تنگ پر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام چگونه نگریم؟
پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام چگونه نگریم؟
حال که پی برده ام چگونه ...؟
از فاضل نظری
دیگر بس است مرا...
ای زندگی بردار دست از امتحانم
چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم
-----------------------------------------------
آینده و گذشتهی محتوم من یکی است
تقدیر، خنجر به جگر رفتهی من است
-----------------------------------------------
از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم عشق زمینی است
-----------------------------------------------
آخر، آب و گلش کنار نیامد
دریا با ساحلش کنار نیامد
برکه دلش را فروخت اما دریا
با ماه کاملش کنار نیامد
باز به خاک آرمید هر چه که روئید
مزرعه با حاصلش کنار نیامد
از تو شکایت کنم که خلق بگویند
بی سر و پا با دلش کنار نیامد
اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت
سوخت و با مشکلش کنار نیامد
از فاضل نظری
اندکی تامل!!!...
امروز بعد از خوندن مطلبی از محمدتقی مصباح یزدی-از حامیان محمود احمدی نژاد-در روزنامه ی اعتماد ملی بدجور یاد خط اصلی امام راحل افتادم.
چند وقتی هست بحث ولایت فقیه و تفسیرهای اون از زبان حضرت امام شروع شده که خیلی وقت بود در خفا پیگیری می شد اما حوادث بعد از انتخابات باعث رو شدن بعضی افکار و ارائه ی دکترین جدید دولت اسلامی می پردازند که هر انسان مومن و متعهد و آشنا به تفکرات امام خوب متوجه آن است که این تز جدید نوعی انحراف از خط اصیل و تفکر ناب امام است.
مثلا آنجایی که آیت الله-مصباح یزدی-می گوید: (وقتی رئیس جمهوری از جانب رهبری نصب و تائید می شود، از این پرتو نور بر او تابیده می شود) و به این مطلب ختم می شود که اطاعت از احمدی نژاد، اطاعت از رهبری است که جای این سوال در اذهان می ماند که چرا در ادوار دیگر ریاست جمهوری خلاف این مصداق عمل می کردید؟
شاید بیان لپ مطلب و بررسی تمام این قضایا از این سوی گود ساده نباشد اما ناخودآگاه یاد این شعر از فاطمه راکعی افتادم که تمام جر و بحث در موارد اخیر را کامل بیان می کند:
آه بستیم چشم حیا را
باز کردیم باب ریا را
نفسمان ماند و امکان جولان
دور دیدیم چشم خدا را!
رفت موسی و چون قوم موسی
سجده بردیم گوساله ها را
آی موسای ما، بار دیگر
کن سوا از روا ناروا را
خون سرخ شهیدانمان باد
خط بطلان خطوط خطا را


